تبليغاتX
آتش....
عاشقانه ها
 یه سوال؟؟؟؟

نمیدونم  چرا دوباره  هوس نوشتن دارم شاید یکی ازعلتهای آن نداشتن فرصتی برای گفتن این دل نوشته باشد.

عزیزم شاید وقتی این متن رامی خوانی افکارزیادی رابه خودراه دهی ولی من میخواستم با این نوشته مروری دوباره به گذشته داشته باشم ،مروری به خاطراتمان از این رابطه .

یادت می آد چندروزپیش درجواب اس ام اسی که برات فرستادم بهترین خاطره را خاطره روزبارانی گفتی؟باهات موافقم.آنروز وروزهای خاطره انگیززیادی درذهنمان مانده که بایادآوری هرکدام ازآنها میتوانیم به عمق این قصه (اگه بشه اسمش راقصه گذاشت)پی ببریم .یکی دیگه ازبهترین خاطره مادرتاریخ 17/5/88 بود که برای اولین بار دست همدیگر راباعلاقه بهم فشردیم .یا خاطره 8/8/88 بدورازهرمزاحمی درشهری دورقرار داشتیم .روز13/3/89 اولین قرارمان درباغ و.....وقتی همه این خاطرات راکنارهم می گذاریم چیزی مبهم درذهنم نقش می بنده،یک چرا؟ واقعا"چرارابطه ای که ازعشقی پاک نشات گرفت،داره به بیراهه میره؟!!!!!  

دلم می خواددریکی ازروزهایی که باهم قرارداریم جواب این سوال راباهم پیداکنیم.                                      

|+| نوشته شده توسط در 90/03/23  |
 زندگی
شب آرامی بود

می روم در ایوان، تا بپرسم از خود

زندگی یعنی چه؟

مادرم سینی چایی در دست

گل لبخندی چید، هدیه اش داد به من

خواهرم تکه نانی آورد، آمد آنجا

لب پاشویه نشست

پدرم دفتر شعری آورد، تکيه بر پشتی داد

شعر زیبایی خواند و مرا برد، به آرامش زیبای یقین

با خودم می گفتم :

زندگی، راز بزرگی است که در ما جاریست

زندگی فاصله آمدن و رفتن ماست

رود دنیا جاریست

زندگی، آبتنی کردن در این رود است

وقت رفتن به همان عریانی؛ که به هنگام ورود آمده ایم

دست ما در کف این رود به دنبال چه می گردد؟

هیچ !!!

زندگی، وزن نگاهی است که در خاطره ها می ماند

شاید این حسرت بیهوده که بر دل داری

شعله گرمی امید تو را، خواهد کشت

زندگی درک همین اکنون است

زندگی شوق رسیدن به همان

فردایی است، که نخواهد آمد

تو نه در دیروزی، و نه در فردایی

ظرف امروز، پر از بودن توست

شاید این خنده که امروز، دریغش کردی

آخرین فرصت همراهی با، امید است

زندگی یاد غریبی است که در سینه خاک

به جا می ماند

زندگی، سبزترین آیه، در اندیشه برگ

زندگی، خاطر دریایی یک قطره، در آرامش رود

زندگی، حس شکوفایی یک مزرعه، در باور بذر

زندگی، باور دریاست در اندیشه ماهی، در تنگ

زندگی، ترجمه روشن خاک است، در آیینه عشق

زندگی، فهم نفهمیدن هاست

زندگی، پنجره ای باز، به دنیای وجود

تا که این پنجره باز است، جهانی با ماست


آسمان، نور، خدا، عشق، سعادت با ماست

فرصت بازی این پنجره را دریابیم

در نبندیم به نور، در نبندیم به آرامش پر مهر نسیم

پرده از ساحت دل برگیریم

رو به این پنجره، با شوق، سلامی بکنیم

زندگی، رسم پذیرایی از تقدیر است

وزن خوشبختی من، وزن رضایتمندی ست

زندگی، شاید شعر پدرم بود که خواند

چای مادر، که مرا گرم نمود

نان خواهر، که به ماهی ها داد

زندگی شاید آن لبخندی ست، که دریغش کردیم

زندگی زمزمه پاک حیات ست، میان دو سکوت

زندگی، خاطره آمدن و رفتن ماست

لحظه آمدن و رفتن ما، تنهایی ست

من دلم می خواهد،

قدر این خاطره را ، دریابیم


زنده یاد سهراب سپهری

|+| نوشته شده توسط در 90/03/03  |
 عشق وجنون

افسانه عشق و جنون

 

 

روزی همه فضابل و تباهی ها دور هم جمع شدند خسته تر و کسل تر از همیشه.
 
ناگهان ذکاوت ایستاد و گفت: بیایید یک بازی بکنیم؛.
مثلا" قایم باشک؛ همه از این پیشنهاد شاد شدند
 
دیوانگی فورا" فریاد زد من چشم می گذارم من چشم می گذارم.
و از آنجایی که هیچ کس نمی خواست به دنبال دیوانگی برود همه قبول کردند او چشم بگذارد و به دنبال آنها بگردد.
 
دیوانگی جلوی درختی رفت و چشمهایش را بست و شروع کرد به  شمردن ....یک...دو...سه...چهار...

 

همه رفتند تا جایی پنهان شوند؛

 

لطافت خود را به شاخ ماه آویزان کرد؛
 
خیانت داخل انبوهی از زباله پنهان شد؛
 
اصالت در میان ابرها مخفی گشت؛
 
هوس به مرکز زمین رفت؛
 
دروغ گفت زیر سنگی می روم اما به ته دریا رفت؛
 
طمع داخل کیسه ای که دوخته بود مخفی شد.
 
و دیوانگی مشغول شمردن بود. هفتاد و نه...هشتاد...هشتاد و یک...
 
همه پنهان شده بودند به جز عشق که همواره مردد بود و نمیتوانست تصمیم بگیرد. و جای تعجب هم نیست چون همه می دانیم پنهان کردن عشق مشکل است.
 
در همین حال دیوانگی به پایان شمارش می رسید.
نود و ینج ...نود و شش...نود و هفت... هنگامیکه دیوانگی به صد رسید, عشق پرید و در بوته گل رز پنهان شد.
 
دیوانگی فریاد زد دارم میام دارم میام.
 
اولین کسی را که پیدا کرد تنبلی بود؛ زیراتنبلی، تنبلی اش آمده بود جایی پنهان شود و لطافت را یافت که به شاخ ماه آویزان بود.
 
دروغ ته چاه؛ هوس در مرکز زمین؛ یکی یکی همه را پیدا کرد جز عشق.
 
او از یافتن عشق ناامید شده بود.
 
حسادت در گوشهایش زمزمه کرد؛ تو فقط باید عشق را پیدا کنی و او پشت بوته گل رز است.
 
دیوانگی شاخه چنگک مانندی را از درخت کند و با شدت و هیجان زیاد ان را در بوته گل رز فرو کرد. و دوباره، تا با صدای ناله ای متوقف شد .
 
عشق از پشت بوته بیرون آمد با دستهایش   صورت خود را پوشانده بود و از میان انگشتانش قطرات خون بیرون می زد.
شاخه ها به چشمان عشق فرو رفته بودند و او نمی توانست جایی را ببیند.
او کور شده بود.
 
دیوانگی گفت « من چه کردم؛ من چه کردم؛ چگونه می تواتم تو را درمان کنم.»
 
عشق یاسخ داد: تو نمی توانی مرا درمان کنی، اما اگر می خواهی کاری بکنی؛ راهنمای من شو.»
 
و اینگونه شد که از آن روز به بعد عشق کور است و دیوانگی همواره در کنار اوست.

 

|+| نوشته شده توسط در 90/02/31  |
 پای بی قرار

هرگز تو هم مانند من آزار دیدی ؟

یار خودت را از خودت بیزار دیدی ؟


آیا تو هم هر پرده ای را تا گشودی ؟

از چارچوب پنجره دیوار دیدی ؟


اصلا ببینم تا به حالا صخره بودی ؟

از زیر امواج آسمان را تار دیدی ؟


نام کسی را در قنوتت گریه کردی ؟

از " آتنا " گفتن " عذاب النار " دیدی ؟


در پشت دیوار حیاطی شعر خواندی ؟

دل کندن از یک خانه را دشوار دیدی ؟


آیا تو هم با چشم باز و خیس از اشک

خواب کسی را روز و شب بیدار دیدی ؟


رفتی مطب بی نسخه برگردی به خانه ؟

بیمار بودی مثل من ، بیمار دیدی ؟


حقا که با من فرق داری لااقل تو

او را که می خواهی خودت یک بار دیدی ....

|+| نوشته شده توسط در 90/02/20  |
 حال این روزای ما






http://www.img4up.com/up2/125929215950151.jpg

|+| نوشته شده توسط در 89/08/05  |
 عشق یعنی

عشـق يعنـي هـمون سـلام اول

عـشق يعنـي مـايه قـوت قـلـب

عشق يعني انفجار احساسات

عشق يعني کم کردن فاصله ها

عشق يعني کليد يک رابطه اي محکم

عشق يعني در موفقيت هم شريک بودن

عشق يعني کاري کني که راحت پيدات کنه

عشق يعني مثل اشرف زاده ها باهاش رفتار کني

عشق يعني کسي رو داشته باشي که ازت محافظت کنه

عشق يعني وقتي باهاش قرار داري به خودت برسي

عشق يعني يک عالمه حرف رو با يه اشاره گفتن

عشق يعني هولش بدي تو يک مسير درست

عشق يعني يه بازي که تمومي نداره

عشق يعني از هيکلش تعريف کني

عشق يعني من وتو ما ميشويم

عشق يعني حرفشو باور کني

عشـق يـعني جادوش کني

|+| نوشته شده توسط در 89/07/03  |
 گفتگو
عشق گفت:من بودم که اورادرخودنگاه داشتم


دست گفت:من بودم که دست اورالمس کردم


دل گفت:من بودم که سالها رنج کشيدم واورادرآشيانه جادادم


ولب گفت:اگرمن نبودم که بگويم دوستت دارم تلاش شما بي فايده بود

|+| نوشته شده توسط در 89/06/31  |
 تولدت مبارک

 

دوباره روز تولدت رسید
روزی كه غصه سراغم نمیاد
روزی كه دستای تنهایی من
 بیشتر از همیشه دستاتو میخواد

تولدت مبارك



تولدت مبارك هااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا




|+| نوشته شده توسط در 89/06/31  |
 حدس بزن این کیه وچرا تنهاست؟


|+| نوشته شده توسط در 89/06/21  |
 باران
باران لیلی می کند مرا...سرم سنگین است بی شانه ی تو...

|+| نوشته شده توسط در 89/05/20  |
 
 
بالا