تبليغاتX
آتش...
آتش...
عاشقانه ها
2 نوشته شده توسط دلتنگ در 87/05/29 و ساعت 14:35 |
2 نوشته شده توسط دلتنگ در 87/05/29 و ساعت 14:32 |
2 نوشته شده توسط دلتنگ در 87/05/29 و ساعت 14:30 |
2 نوشته شده توسط دلتنگ در 87/05/29 و ساعت 14:30 |
2 نوشته شده توسط دلتنگ در 87/05/29 و ساعت 14:28 |
2 نوشته شده توسط دلتنگ در 87/05/29 و ساعت 14:25 |
2 نوشته شده توسط دلتنگ در 87/05/29 و ساعت 14:22 |
بدون شرح
2 نوشته شده توسط دلتنگ در 87/05/28 و ساعت 15:11 |
بي تـو نـشـسـتم در خـيـابـان زيـر بـاران
گـويي کـه مـجـنـون در بيـابـان زيـر بـاران

افـتــاده نــان خشـکي از منـقـار زاغــي
گنجشک خيسي مي خورد نان زير باران


هـر کـس بـه قـدر روزي خـود سهـم دارد
سهـم مـن از تـو :چشـم گـريان زير باران


اي کاش مي شد با تو ساعتها قــدم زد
از راه آهـــــن تــا شـمـيـران زيــر بـــاران*


بـا طــعــنـه عـابـرهـا سـراغـت را گـرفتند
آخـر چـه مي گـفـتـم بـه آنـان زير باران؟!


باور کن از تو دست شستن کار من نيست
عشق تـو مي گــردد دو چــنـدان زير باران
...
وقـتـي دعـــا در زير باران مستجــاب است
ديـگـر چــه کـــاري بـهـتـر از آن زيــر بــاران


پــروردگــارا در غــيـاب حـضـــرت عـــشــق
رعـــدي بـــزن مـــا را بــســـوزان زيـر بـاران


 


................................................
* منظور خيابان ولي عصر عج است

 

کاظم بهمنی

2 نوشته شده توسط دلتنگ در 87/05/26 و ساعت 12:24 |
والعصر انْ الانسانَ لفی خُسر

امام خمینی(ره) در مورد وجود مقدس آقا امام زمان (عج) كه انسان كامل هستند می‌فرماید:

می‏گویند: «والعصر انْ الانسانَ لفی خُسر .» "عصر"، انسان کامل است، امام زمان علیه السلام است؛ یعنی عصاره‏ همه‏ موجودات. قسم به عصاره‏ همه‏ موجودات؛ یعنی قسم به انسان کامل.

"عصر"، هم محتمل است که در این زمان حضرت مهدی علیه السلام باشد یا انسان کامل باشد که مصداق بزرگش رسول اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) و ائمه هدی علیهم السلام و در عصر ما حضرت مهدی علیه السلام است. قسم به عصاره‏ موجودات عصر، فشرده‏ موجودات، آن ‏که فشرده‏ همه‏ عوالم است. یک نسخه است، نسخه‏ تمام عالم. همه‏ عالم در این موجود، در این انسان کامل عصاره شده است و خدا به این عصاره قسم می‏خورد.

حضرت مهدی علیه السلام، ابعاد مختلفه دارد که آن ‏چه که برای بشر واقع شده است، بعض ابعاد اوست.  

ماه شعبان، شب نیمه‏ شعبان دارد که تالی لیلة القدر است. ماه رمضان، مبارک است، برای این که لیلة القدر دارد. و ماه شعبان، مبارک است‏ برای این که نیمه‏ شعبان دارد. ماه رمضان مبارک است، برای این که نزول وحی در او شده است ‏یا به عبارت دیگر؛ معنویت رسول خدا، (صلی الله علیه و آله) وحی را نازل کرده است. و ماه شعبان معظم است‏ برای این که ماه ادامه‏ همان معنویات ماه رمضان است. این ماه مبارک رمضان، جلوه‏ لیلة القدر است که تمام حقایق و معانی در او جمع است. و ماه شعبان، ماه امامان است که ادامه‏ همان است. در ماه مبارک رمضان، مقام رسول اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) به ولایت کلی الهی، بالاصالة تمام برکات را در این جهان بسط داده است و ماه شعبان، که ماه امامان است، به برکت ولایت مطلقه، به تبع رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) همان معانی را ادامه می‏دهد ... . 

همان طوری که رسول اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) به حسب واقع، حاکم بر جمیع موجودات است، حضرت مهدی علیه السلام نیز، همان طور حاکم بر جمیع موجودات است . آن، خاتم رسل است و این، خاتم ولایت. آن، خاتم ولایت کلی بالاصالة است و این، خاتم ولایت کلی به تبعیت است .  

 میلادمنجی عالم بشریت مبارک باد

 

2 نوشته شده توسط دلتنگ در 87/05/26 و ساعت 8:6 |
تقدیر
 
نماد Hich Kas
 
تقدیر تو اندیشه توست!
ان چیزی که امروز به ان می اندیشی
فردای تو را می سازد
2 نوشته شده توسط دلتنگ در 87/05/22 و ساعت 8:17 |
وقتی توآمدی.....


وقتي دل شکسته بودم تو رسيدي


از زمـــونه خسته بـــودم تو رسيدي

2 نوشته شده توسط دلتنگ در 87/05/19 و ساعت 11:40 |
گاه گاهی بیا و ترمز کن !

 گاه گاهی بیا و ترمز کن !

چشم هايت جنوب اهواز است

گونه هايت شمال شيراز است

زيره مي ريزد از لبت ، انگار

لحن كرماني ات در اعجاز است

و نگاهت نجيب و معنادار

و نگاهت عجيب غمّاز است

گفته بودم كه دوستت دارم!

گفتي بودي چه طرز ابراز است؟

«ما»، من و تو ... بگو كه «ها» يا «نه»!

در سؤال و جواب ، ايجاز است

باز هي ساز مي زني كه : برقص!

كار من رقص نيست ، آواز است

روي اين نُت نمي توان رقصيد!

آخر ، اين ساز - جان من! -  جاز است

ناز مفروش ! جيب ها خالي است

وُسع من كي خريدن ناز است؟!

مي روي تا كه مي رسم از راه

صبر داراي حدّ و اندازه است

باز كردي دهان مردم را

به خيالت شبيه دروازه است؟

مرغ من را به تير مي دوزي؟!

نكند مرغ ديگران غاز است؟!

به نظر تند مي روي ، برگرد!

گرچه « جاده دراز و ره باز است »

گاه گاهي بيا و ترمز كن!

جان من ! سمت راستي، گاز است

دست من شهره شد به كوتاهي

بس كه مويت بلند آوازه است

لب كه بستي ، بيا و چشم نبند !

در اين خانه همچنان باز است

دست و دل بازي آنچنان بد نيست !

بد ، خسيسي است ، بد همين آز است

من به بادامي از تو مي سازم

گرچه شايع كنند : مرتاض است

كور خواندي كه: شعر پايان يافت !

جانم ! اين « ته » خودش سرآغاز است

عاشقي ، بخشنامه هم دارد

شعر شاعر ، ادامه هم دارد


2 نوشته شده توسط دلتنگ در 87/05/14 و ساعت 16:9 |
درد دل باخودم

  

امروز شروع خوبي براي من نبود ، شايد بپرسي چرا ؟ برات ميگم ............ 

 

امروز تازه كارم و شروع كرده بودم و... يكدفعه زنگ موبايل ... صداي آشنا ولي گرفته ... حرفهاش...

 

مثل آدمهاي برق گرفته .... نه ....مثل آدمهاي منگ ....نه ....مثل آدم مسخ شده ( شايد تعبير بهتري

 

باشه ) فقط گوش كردم ...... نمي دونستم چي بگم ..... بعضي وقتا غافلگيرم كرده بود ولي اين ديگه

 

خيلي فرق داشت .....

 

شايد تفاوت عمده من واون همين باشه ، اون وقتي دلگيره ، وقتي دلتنگه ، وقتي حالش بده ويا....

 

خيلي راحت حرف مي زنه ولي من نه ...... ميدوني چرا ؟ چون من يادگرفتم هميشه باخودم خلوت

 

كنم (مثل الان ) ، وعادت كردم فقط به خودم بگم وازخودم بشنوم .........

 

داشتم مي گفتم ، مونده بودم چي بگم .... اون ازدلتنگي مي گفت واز علاقه اش واينكه ديگه نميتوونه تحمل

 

كنه!!!من شنونده بودم ....نه اينكه نخوام چيزي بگم ، نميتوونستم ، بين همكارها ودوستان و.....

 

 اونم موقعيتم روتومحل كارم  فهميد وارتباط را قطع كردومن.........

 

فقط دلم  ميخواست تو وضعيتي بودم كه ازته دل فرياد مي زدم .... واشك مي ريختم و....

 

ولي نتوونستم!!! ، بغضم رو خوردم ، تودلم گريه كردم وبعد يه آب به صورتم زدم .....

 

نگرانش بودم ، بهش زنگ زدم ، به لطف خدا آروم شده بود يا داشت اداي آدمهاي آروم و درمي آورد.....

 

حالااز صبح صدها بار به خودم نهيب زدم "خود كرده را تدبيري نيست " به خودش هم بارها گفتم اي كاش

 

اين رازواقعا" يه راز مي موندو فاش نمي شد!!! به قول يكي كه مي گفت : راز، حكم رگ را دربدن داره اگه يه

 

زماني رازت برملا بشه مثل اينه كه يكي رگت را زده ومن واون الان .........

 

فقط  دعا ميكنم بيشتر از اين ديگه پيش نريم ولي .....

 

ما ميدونيم از دست كسي كاري ساخته نيست ولي  ازخدا مي خوام يه آرامش دروني ويه صبر طولاني عنايت

 

كنه تا.... سرنوشت چي بخواد وچي پيش بياد ... تابعد......

 

2 نوشته شده توسط دلتنگ در 87/05/13 و ساعت 14:36 |
کاش اینجوری بود
http://i37.tinypic.com/5uip12.jpg
2 نوشته شده توسط دلتنگ در 87/05/12 و ساعت 12:22 |
لیلی ومجنون
خدا گفت:ليلي يك ماجراست ، ماجرايي آكنده از من .

ماجرايي كه بايد بسازيش .

شيطان گفت : تنها يك اتفاق است . بنشين تا بيفتد .

آنان كه حرف شيطان را باور كردند ، نشستند

و ليلي هيچ گاه اتفاق نيافتاد .




مجنون اما بلند شد ، رفت تا ليلي را بسازد .

خدا گفت : ليلي درد است ، درد زادني نو ، تولدي به دست خويشتن .

شيطان گفت : آسودگي ست . خيالي ست خوش .

خدا گفت : ليلي ، رفتن است ، عبور است و رد شدن .

شيطان گفت : ماندن است . فرو ريختن در خود .

خدا گفت : ليلي جستجوست . ليلي نرسيدن است و بخشيدن



شيطان گفت : خواستن است . گرفتن و تملك .

خدا گفت : ليلي سخت است . دير است و دور از دست .

شيطان گفت : ساده است . همين جا و دم دست

و دنيا پر شد از ليلي هاي زود . ليلي هاي ساده اينجايي .

ليلي هاي نزديك لحظه اي .

خدا گفت : ليلي زندگي است . زيستني از نوعي ديگر .



ليلي جاودانه شد و شيطان ديگر نبود

مجنون ، زيستني از نوعي ديگر را برگزيد و مي دانست كه ليلي تا ابد طول مي كشد ليلي گريه کرد

ليلي گفت : امانتي ات زيادي داغ است . زياد تند است .

خاكستر ليلي هم دارد مي سوزد ، امانتي ات را پس مي گيري ؟

خدا گفت : خاكسترت را دوست دارم ، خاكسترت را پس مي گيرم .



ليلي گفت : كاش مادر مي شدم ، مجنون بچه اش را بغل مي كرد .

خدا گفت : مادري بهانه عشق است ، بهانه سوختن ؛ تو بي بهانه عاشقي ، تو بي بهانه مي سوزي .

ليلي گفت : دلم مي خواهد ، ساده ، بي تاب ، بي تب

خدا گفت : اما من تب و تابم ، بي من مي ميري



ليلي گفت : پايان قصه ام زيادي غم انگيز است ، مرگ من ، مرگ مجنون ، پايان قصه ام را عوض مي كني ؟

خدا گفت : پايان قصه ات اشك است . اشك درياست ؛

دريا تشنگي است و من تشنگي ام ، تشنگي و آب . پاياني از اين قشنگتر بلدي ؟

ليلي گريه كرد . ليلي تشنه تر شد .

خدا خنديد .

خدا گفت : زمين سردش است . چه كسي مي تواند زمين را گرم كند ، ليلي گفت : من .



خدا شعله اي به او داد. ليلي شعله را توي سينه اش گذاشت سينه اش آتش گرفت. خدا لبخند زد. ليلي هم.

خدا گفت: شعله را خرج كن. زمين ا م را به آتش بكش

ليلي خودش را به آتش كشيد. خدا سوختنش را تماشا مي كرد.

ليلي گر مي گرفت.خدا حافظ مي كرد
.

ليلي مي ترسيد. مي ترسيد آتش اش تمام شود. ليلي چيزي از خدا خواست. خدا اجابت كرد
.

مجنون سر رسيد. مجنون هيزم آتش ليلي شد. آتش زبانه كشيد. آتش ماند. زمين خدا گرم شد.




خدا گفت: اگر ليلي نبود ، زمين من هميشه سردش بود .
2 نوشته شده توسط دلتنگ در 87/05/12 و ساعت 8:8 |
Image and video hosting by TinyPic

 

 

زیر بارون توی سرما
مثل اون پری رویا
توی دریای خیالش
غرق خاطرات یارش
دلش انگار که خزون بود
اون چشاش کاسه خون بود
روی تیکه های قلبش
لحظه هاش بی حس و جون بود
چه پریشون تو خیابون
راه میرفت به زیر بارون
خسته از یه حس کهنه
تو سکوت هرچی غصه
مث دیروز و پریروز
گم می شد تو باغ قصه
مونده بین یه دوراهی
تو سراب چشم براهی
مونده با پاهای خسته
منتظر برات نشسته

2 نوشته شده توسط دلتنگ در 87/05/07 و ساعت 15:10 |
حرفهای زن ومرد در مواقع مختلف زندگی

سالگرد ازدواج
1) زن :عزیزم امید وارم همیشه عاشق بمانیم وشمع زندگیمان نورانی باشد.

2) مرد: عزیزم کی نوبت کیک می شه؟
*****
روز زن

1)زن : عزیزم مهم نیست هیچ هدیه ای برام نخریدی یک بوس کافیه

2)مرد: خوشحالم تو رو انتخاب کردم اشپزی تو عالیه عزیزم (شام چی داریم؟)
*******
روز مرد

1) زن :وای عزیزم اصلا قابلتو نداره کاش می تونستم هدیه بهتری بگیرم.

2) مرد:حالا اشکال نداره عزیزم سال دیگه جبران می کنی (چه بوی غذایی می یاد)
*****
40 روز بعد از تولد بچه

1) زن:وای مامانی بازم گرسنه هستی , (عزیزم شیر خشک بچه رو ندیدی)

2)مرد: با دهان پر(نه عزیزم ندیدم , راستی عزیزم شیر خشک چرا اینقدر خوشمزه است)
******
40 سال بعد

1)زن :عزیزم شمع زندگیمون داره بی فروغ میشه ما پیر شدیم

2)مرد :یعنی دیگه کیک نخوریم
******
2 ثانیه قبل از مرگ

1) زن :عزیزم همیشه دوستت داشتم

2) مرد: گشنمه
*****
وصیت نامه

1) زن: کاش مجال بیشتری بود تا درمیان عزیزانم می بودم ونثارشان می کردم تمام زندگی ام را!!

2) مرد:شب هفتم قرمه سبزی بدید
*****
اون دنیا

1)زن : خطاب به فرشته ی مسول :خواهش می کنم ما را از هم جدانکنید , نه نه عزیزم , خدایا به خاطر من(((وسر انجام موافقت می شه مرد از جهنم بره بهشت )))

2)مرد :خطاب به دربان جهنم: حالا توی بهشت شام چی میدن

 

2 نوشته شده توسط دلتنگ در 87/04/30 و ساعت 8:25 |
سکوت
 
2 نوشته شده توسط دلتنگ در 87/04/30 و ساعت 7:56 |
عشق یعنی...........

Name:  2agtetd.jpg
Views: 72
Size:  49.0 KB
2 نوشته شده توسط دلتنگ در 87/04/30 و ساعت 7:47 |
علی آن شیرخدا

علي آن شير خدا

علي آن شير خدا

                                     علي آن شير خدا شاه عرب                       الفتي داشت با اين دل شب

                                      شب ز اسرار علي، آگاه است                    دل شب محرم سرّ الله است

                                      شب علي ديد به نزديکي ديد                    گر چه او نيز به تاريکي ديد

                                      شاه را ديد به نوشيني خواب                     روي بر سينه ديوار خراب

                                      قلعه‌باني که به قصر افلاک                        سر دهد ناله زنداني خاک

                                      اشكباري که چو شمع بيزار                       مي‌فشاند زر و مي‌گريد زار

                                     دردمندي که چو لب بگشايد                      در و ديوار به زنهار آيد

                                     کلماتش چو در آويزه گوش                        مسجد کوفه هنوزش مدهوش

                                     فجر تا سينه آفاق شکافت                        چشم بيدار علي خفته نيافت

                                     روزه‌داري که به مُهر اسحار                        بشکند نان جوين افطار

                                     ناشناسي که به تاريکي شب                   مي‌برد نان يتيمان عرب

                                     تا نشد پردگي آن سرّ جلي                       نشد افشا که علي بود علي

                                     شاهبازي که به بال پر راز                         مي‌کند در ابديت پرواز

                                     شهسواري که به برق شمشير                 در دل شب بشکافد دل شير

                                     عشقبازي که هم آغوش خطر                   خفت در خوابگه پيغمبر

                                      آن دم صبح قيامت تأثير                            حلقه در شد از او دامنگير

                                     دست در دامن مولا زد در                        كه علي بگذرد از ما مگذر

                                     شال مي‌بست و ندايي مبهم                    که کمربند شهادت را محکم

                                     پيشوايي که ز شوق ديدار                        مي‌کند قاتل خود را بيدار

                                    ماه محراب عبوديت حق                           سر به محراب عبادت منشق

                                     مي‌زند پس‌، لب او کاسه شير                مي‌کند چشم اشارت به اسير

                                     چه اسيري که همان قاتل اوست            تو خدايي مگر اي دشمن دوست

                                     در جهان اين همه شر و همه شر             ها علي بشر کيف بشر

                                     کفن از گريه غسال خجل                         پيرهن از رخ وصال خجل

 

                                                                                                            محمدحسین شهریار

 

                                                                                                                         

2 نوشته شده توسط دلتنگ در 87/04/25 و ساعت 9:4 |

انچه   کردم   از   کمندت   وارهم   اما   نشد

 در بر  ان  روی  خوش  من  پا نهم   اما   نشد

 انچه    کردم      تا      ببینم   شور     عشق

 دل  چو  مجنون   در   بر  لیلا  نهم   اما   نشد

 رفته    بودم        تا     بجویم       درس  مهر

 پا   بمکتب    خانه ی   شیدا  نهم   اما   نشد

 انچه      کردم       شوخی ام     جدی  شود

 ابروی   شوخت  کنارم    جا دهم    اما   نشد

 انچه     کردم      این    دل    زار    و     ذلیل

 در   غمت    مانند   یک   دریا  کنم  اما   نشد

 انچه    کردم      بر     سر        بازار      مهر

این دل   وا مانده  را    رسوا  کنم   اما   نشد

2 نوشته شده توسط دلتنگ در 87/04/24 و ساعت 15:33 |
2 نوشته شده توسط دلتنگ در 87/04/24 و ساعت 15:19 |
مرگ امواج(اثر کارو)

از دریا پرسیدم: که این امواج دیوانه ی تو، از کرانه ها چه می خواهند؟ چرا اینسان پریشان و در به در، سر به کرانه های از همه جا بی خبر می زنند؟ دریا ، در مقابل سوالم گریست! امواج هم گریستند...
آنوقت دریا گفت: که طعمه ی مرگ، تنها آدم ها نیستند، امواج هم مثل آدم ها می میرند! و این امواج زنده هستند، که لاشه ی امواج مرده را، شیون کنان به گورستان سواحل خاموش می سپارند! ...

2 نوشته شده توسط دلتنگ در 87/04/24 و ساعت 11:4 |
اي عشق، اي ترنم نامت ترانه ها

معشوق آشناي همه عاشقانه ها

اي معني جمال به هر صورتي که هست

مضمون و محتواي تمام ترانه ها

با هر نسيم ،دست تکان مي دهد گلي

هر نامه اي ز نام تو دارد نشانه ها

هر کس زبان حال خودش را ترانه گفت:

گل با شکوفه ،خوشه گندم به دانه ها

شبنم به شرم و صبح به لبخند و شب به راز

دريا به موج و موج به ريگ کرانه ها

باران قصيده اي است تر و تازه و روان

آتش ترانه اي به زبان زبانه ها

اما مرا زبان غزلخواني تو نيست

شبنم چگونه دم زند از بي کرانه ها

کوچه به کوچه سر زده ام کو به کوي تو

چون حلقه در به در زده ام سر به خانه ها

يک لحظه از نگاه تو کافي است تا دلم

سودا کند دمي به همه جاودانه ها

قيصر ‌امين‌پور
2 نوشته شده توسط دلتنگ در 87/04/22 و ساعت 18:29 |

درسی از ادیسون :

 

اديسون در سنین پيري پس از كشف لامپ، يكي از ثروتمندان آمريكا به شمار ميرفت و درآمد سرشارش را تمام و كمال در آزمايشگاه مجهزش كه ساختمان بزرگي بود هزينه مي كرد...

 اين آزمايشگاه، بزرگترين عشق پيرمرد بود. هر روز اختراعي جديد در آن شكل مي گرفت تا آماده بهينه سازي و ورود به بازار شود.

 در همين روزها بود كه نيمه هاي شب از اداره آتش نشاني به پسر اديسون اطلاع دادند، آزمايشگاه پدرش در آتش مي سوزد و حقيقتا كاري از دست كسي بر نمي آيد و تمام تلاش ماموان فقط برای جلوگيري از گسترش آتش به ساير ساختمانها است!

 آنها تقاضا داشتند كه موضوع به نحو قابل قبولي به اطلاع پيرمرد رسانده شود...

  پسر با خود انديشيد كه احتمالا پيرمرد با شنيدن اين خبر سكته مي كند و لذا از بيدار كردن او منصرف شد و خودش را به محل حادثه رساند و با کمال تعجب ديد كه پيرمرد در مقابل ساختمان آزمايشگاه روي يك صندلي نشسته است و سوختن حاصل تمام عمرش را نظاره مي كند!!!

 پسر تصميم گرفت جلو نرود و پدر را آزار ندهد. او مي انديشيد كه پدر در بدترين شرايط عمرش بسر مي برد.

ناگهان پدر سرش را برگرداند و پسر را ديد و با صداي بلند و سر شار از شادي گفت: پسر تو اينجايي؟ مي بيني چقدر زيباست؟!!  رنگ آميزي شعله ها را مي بيني؟!! حيرت آور است!!!

 من فكر مي كنم كه آن شعله هاي بنفش به علت سوختن گوگرد در كنار فسفر به وجود آمده است! واي! خداي من، خيلي زيباست! كاش مادرت هم اينجا بود و اين منظره زيبا را مي ديد. كمتر كسي در طول عمرش امكان ديدن چنين منظره زيبايي را خواهد داشت! نظر تو چیست پسرم؟!!

پسر حيران و گيج جواب داد: پدر تمام زندگيت در آتش مي سوزد و تو از زيبايي رنگ شعله ها صحبت مي كني؟!!!!!!

چطور ميتواني؟! من تمام بدنم مي لرزد و تو خونسرد نشسته اي؟!

پدر گفت: پسرم از دست من و تو كه كاري بر نمي آيد. مامورين هم كه تمام تلاششان را مي كنند. در اين لحظه بهترين كار لذت بردن از منظره ايست كه ديگر تكرار نخواهد شد...!

 در مورد آزمايشگاه و باز سازي يا نو سازي آن فردا فكر مي كنيم! الآن موقع اين كار نيست! به شعله هاي زيبا نگاه كن كه ديگر چنين امكاني را نخواهي داشت!!!

 توماس آلوا اديسون سال بعد مجددا در آزمايشگاه جديدش مشغول كار بود و همان سال يكي از بزرگترين اختراع بشريت يعني ضبط صدا را تقديم جهانيان نمود. آري او گرامافون را درست يك سال پس از آن واقعه اختراع کرد...

 

2 نوشته شده توسط دلتنگ در 87/04/18 و ساعت 13:10 |
بهشت و دوزخ

حكايتي از زبان مسيح نقل مي كنند كه بسيار شنيدني است . مي گويند او اين حكايت را بسيار دوست داشت و در موقعيت هاي مختلف آن را بيان ميكرد . حكايت اين است :

مردي بود بسيار متمكن و پولدار روزي به كارگراني براي كار در باغش نياز داشت . بنابراين ، پيشكارش را به ميدان شهر فرستاد تا كارگراني را براي كار اجير كند . پيشكار رفت و همه كارگران موجود در ميدان شهر را اجير كرد و آورد و آن ها در باغ به كار مشغول شدند . كارگراني كه آن روز در ميدان نبودند ، اين موضوع را شنيدند و آنها نيز آمدند . روز بعد و روزهاي بعد نيز تعدادي ديگر به جمع كارگران اضافه شدند .

گر چه اين كارگران تازه ، غروب بود كه رسيدند ، اما مرد ثروتمند آنها را نيز استخدام كرد . شبانگاه ، هنگامي كه خورشيد فرو نشسته بود ، او همه ي كارگران را گردآورد و به همه ي آنها دستمزدي يكسان داد . بديهي ست آناني كه از صبح به كار مشغول بودند ، آزرده شدند و گفتند : اين بي انصافي است . چه مي كنيد ، آقا ؟ ما از صبح كار كرده ايم و اينان غروب رسيدند و بيش از دو ساعت نيست كه كار كرده اند . بعضي ها هم كه چند دقيقه پيش به ما ملحق شدند . آن ها كه اصلاً كاري نكرده اند .
مرد ثروتمند خنديد و گفت : به ديگران كاري نداشته باشيد . آيا آنچه كه به خود شما داده ام كم بوده است ؟
كارگران يكصدا گفتند : نه ، آنچه كه شما به ما پرداخته ايد ، بيش تر از دستمزد معمولي ما نيز بوده است . با وجود اين ، انصاف نيست كه ايناني كه دير رسيدند و كاري نكردند ، همان دستمزدي را بگيرند كه ما گرفته ايم .
مرد دارا گفت : من به آنها داده ام زيرا بسيار دارم . من اگر چند برابر اين نيز بپردازم ، چيزي از دارائي من كم نميشود . من از استغناي خويش مي بخشم . شما نگران اين موضوع نباشيد . شما بيش از توقع تان مزد گرفته ايد پس مقايسه نكنيد . من در ازاي كارشان نيست كه به آنها دستمزد مي دهم ، بلكه مي دهم چون براي دادن و بخشيدن ، بسيار دارم . من از سر بي نيازي ست كه مي بخشم .
مسيح گفت : بعضي ها براي رسيدن به خدا سخت مي كوشند . بعضي ها درست دم غروب از راه مي رسند . بعضي ها هم وقتي كار تمام شده است ، پيدايشان مي شود . اما همه به يكسان زير چتر لطف و مرحمت الهي قرار مي گيرند .
شما نميدانيد كه خدا استحقاق بنده را نمي نگرد ، بلكه دارائي خويش را مي نگرد . او به غناي خود نگاه مي كند ، نه به كار ما . از غناي ذات الهي ، جز بهشت نمي شكفد .

2 نوشته شده توسط دلتنگ در 87/04/18 و ساعت 8:14 |
این برا توووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووو
گالري عكس عاشقانه گيشا ايرا
2 نوشته شده توسط دلتنگ در 87/04/17 و ساعت 13:54 |

2 نوشته شده توسط دلتنگ در 87/04/16 و ساعت 15:35 |
بدترین دلتنگی
2 نوشته شده توسط دلتنگ در 87/04/10 و ساعت 15:52 |

All Rights Reserved 2005-2006 © noor86.Blogfa.Com
This Template Designed By Hadi Mohammadi - T3MP